تبليغاتX
بلاگ می
 
اینجا هستم!
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 18:49 توسط پریا

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 19:42 توسط پریا |
لطفاً یکی بیاد برای من بگه داستانِ "قلب یخی" چیه دقیقاً و کی به کیه کلاً  :-|
نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1390ساعت 9:53 توسط پریا |
ادامهء مطلب است و عکسهائی از اتاق جدیدم در این خانه. با توضیحاتی روی عکسها.
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 19 شهریور1390ساعت 13:24 توسط پریا |
آدم؛ توی موقعیتهای سخت یا غیر معمول، هم خودش رو بهتر میشناسه هم اطرافیانش رو. در رفاقتش با بعضی ها تجدیدنظر میکنه، و آغوشش برای بعضی های دیگه بازتر میشه!

هنوز یک هفته از اثاث کشی به این خونه نگذشته بود، که بابا ناغافل درگیر یه ناراحتی قلبی شد. بدون هیچ سابقه ای. و از اون موقع تا همین الان، یعنی حدود یکماه و نیم، هنوز درگیریم. دوبار بستری و آنژیوگرافی و حالا هم نوبت برای رد کردن استند... خب شرایطِ اون روزهای ما اصلاً عادی نبود. اما آدم توی همون اوضاع غیرعادی هم خوب حواسش جَمعه. خوب میبینه کی بیشتر از بقیه احوال پُرسه، کی دلسوزه، کی صبح و عصر زنگ میزنه... بعد اینا همه میره توی حافظهء ناخودآگاهِ آدم و تاثیر میذاره روی روابط بعدی.

هنوز از اون شرایط بیرون نیومده بودیم که، درست شبِ عیدفطر، نتیجه های دانشگا اومد (هنوز هم معتقدم با ارادت ویژه ای که به این عید دارم، خدا اون شب بهم عیدی داد). کم کم همه فهمیدن. اولین اسمس رو به خاله م دادم، چون گوشزد کرده بود که منتظر می مونه تا بهش خبر بدم. بعدش سریع به یکی از دوستان تهران زنگ زدم که موقعیت دانشگاه رو پیدا کنم. و بعد بقیه... در کنار همهء خوشحالی های واقعی که از بعضی ها دیدم؛ مثل بهترین و عزیزترین دوستم که همراه من جیغ کشید و خوشحالی کرد و هورا کشید، اما دلم از بعضی ها گرفت. ببینید اتفاق خیلی خاصی نیفتاده! من قبول شدم، مثل خیلی های دیگه که قبول میشن! اصلاً کار شاقی نیست. من هم آدم پرتوقعی نیستم، و همیشه هم سعی میکنم به کسی متکی نباشم. اما واقعاً آدم از بعضی ها توقع بیشتری داره. بعضی هائی که ادعای دوستی و نزدیکیشون میشه! اما سربزنگاه که میشه، برق حسادت یا بی اعتنائی رو تو نگاهشون می بینی. و البته بعضی ها هم برعکس؛ حسابی روشون باز نکردی اما آنچنان با محبت و مهربانی غافلگیرت میکنن که ارزششون در برابرت صدها برابر بالاتر میره...

هیچوقت دلم نمیخواد آدم پرتوقعی باشم. اصلاً از این قشر بدم میاد. اما آدمیزاد گاهی نیاز به کمک داره! نیاز به همدلی، یا نیاز به دیدنِ اینکه آدمهای اطرافش با خوشحالیش خوشحالن!

بابا با شرایطی که داره نمیتونه از خونه خارج بشه. یه روز دیدیم عمو و زن عمو کوچیکه اومدن با یه دسته گل بزرگ و خیلی قشنگ! نگو بابا بهشون زنگ زده که برید از طرف من برای پریا گل بگیرید. خب اینها کلی راه رو اومده بودن، گل گرفته بودن و بعد با روی خیلی خوش برای من آوردن. چیزی که مثلاً من اصلاً از زن عمو کوچیکه انتظار نداشتم! خب من قدر این مهربانی و زحمت رو میدونم.
یا همون بهترین دوستم که گفتم (و فک میکنم دیگه همتون بدونید کیو میگم :x)، یه روز کلی راه دور رو رفت دانشکدهء من، و حضوری در مورد چندتا مسئله برام پرس و جو کرد که چقدر هم برام مفید بود. در حالیکه میدونم چقدر صبح زود بیدار شدن سختشه! خب من سپاسگزارم از این همه صمیمیت و بزرگواری.
یا مثلاً یکی دیگه از دوستان مجازی (حقیقی!) که وقتی خودم بهش زنگ زدم اونقـــــــدر خوشحال بود از قبولیم که بی اغراق صداش از تلفن تا شیش متر اونورتر هم رفت! و چقدر با مناعتِ طبع تبریک گفت به من. درحالیکه خودش هم پارسال برای همین رشته خوند و نتیجه نگرفت (یعنی اصلاً سر آزمون نرفت). و امسال داره سرسختانه تلاش میکنه و اینترنت و همه چی رو هم تعطیل کرده، که براش آرزو میکنم بهترین جا قبول بشه.

خلاصه اینکه هر چقدر هم که آدم ِ آسون گیر و راحتی باشم، اما لازمه در روابطم با بعضی آدمها تجدیدنظر کنم. سوء تفاهم هم نشه، منظور من از این نوشته دنیای واقعی بود. وگرنه که تبریکهای مجازیِ همتون رو قدر میدونم. و خوب هم میدونم اینجا عواطف و احساسات به خوبی منتقل نمیشه. روی حرفم با عزیزانی هست که مثلاً واقعی هستن و بعضیاشون میخونن چی نوشتم و خیلیهاشون نه...

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 11:31 توسط پریا |
+ پی نوشت

دارم اتاقمو میچینم، میبینم جای چند تا قاب عکس روی دیوار خالیه. تکیه میدم به چارچوب در و با خودم میگم: من که دارم میرم! برا چمه قاب عکس!

کیک رو از تو فر در میارم و بلند میگم: جوووووووونم کیک جوووونم! بعد فکر میکنم آخی... من برم کی برا مامان اینا کیک بپزه؟!

شدیداً حس گرفتم با فریادهای شهرام ناظری. یهو قیافه م تو هم میره که: اونجا تو خوابگا موسیقی چجوری گوش بدم؟!

قورمه سبزیِ مامان، خوشرنگ و خوشبو و خوشمزه جلومه. با خودم میگم هـــی هی بخور که از این به بعد باید تخم مرغ بخوری و مشتقاتش!!

از پارکینگ رد میشم که برم بیرون. سمندمون عین رخش خوابیده. دستی به یال و کوپالش میکشم و از ذهنم میگذره کوووو تا دوباره ازت سواری بگیرم رفیق!

مامان یه قالیچهء لاکی آورده که بندازه تو راهروی اتاقا. میگم نــــــــه! این رنگش به بقیه فرشها نمیاد. بعد بلندش میکنم که برش دارم. همونطور که بسمت انباری دور میشم، مامان میگه: واسا بری! خودم میارم میندازمش دوباره :دی

عکس امیرعلی رو نگاه میکنم (پسرعَموم که هشت ماهشه)، میگم وای وقتی برگردم حتماً کلی بزرگ شده میدوه جلوم اسممو صدا میکنه :)) 

* * *

حالا به نظر شما من میخوام دو سال برم درس بخونم، یا قراره برم حبس یا تبعید یا چی که دیگه قراره برنگردم هیچوخ؟!   

 

پی نوشت: اشتباه نشه! مسلمه که من هیچ حس بدی ندارم از قبولیم! خط آخر فقط یه شوخیه. به اسمایلی آخری دقت کنید خب.

نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 14:13 توسط پریا |
دوستم اسمس داده که رتبه ت چند بود و کجا قبول شدی و اینا...
میگه خیلی برات خوشحالم.
میگم آره خودمم خوشحالم؛ اما انقد تابحال بهش فکر کرده بودم، که دیگه الان بیحس شدم!
میگه ئه مث امام خمیـــــ.نی که وقتی داشت میومد ایران هیچ احساسی نداشت؟!!!  

* * *

بعضی چیزا خیلی به آدم میچسبه. یکیش تبریک قبولی دانشگاهه! هر مدلی هم که باشه میچسبه؛ از هر آدمی با هر نوع ویژگی اخلاقی! ولی بعضیاش واقعاً ذوق زده ت میکنه و لبخندِ شعف به لبت میاره. وقتی میبینی اونم داره با تو خوشحالی میکنه؛ واقعی. این خیلی ارزشمنده. برام خیلی ارزشمندین!

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 1:3 توسط پریا |

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 14:32 توسط پریا |

والا دروغ چرا! ماه رمضان برای من فقط لذتهای غیرمعنوی داره. تا این عمری که کردم، به یاد ندارم تحول مثبتِ قابل عرضی توی اخلاق و رفتار و عقایدم ایجاد شده باشه توی این ماه. میاد و میره و احیاناً فقط دل ضعفه هاش می مونه برام و مقادیر زیادی بداخلاقی :دی

لذتهای روزه برای من، از ساعات هفت و هشت عصر به بعده. وقتی ماه عسل شروع میشه و من قراره برای شام چیزی بپزم. اونوقت تلوزیون رو روشن میکنم و میرم تو آشپزخونه. همزمان که گوشم به علیخانی و مهمونشه، سیب زمینی خلال میکنم یا پیاز سرخ شدهء حاضری میریزم تو قابلمه یا نمک اضافه میکنم به برنج. حالم همچین وقتی خوشه. به قول دوستی، ملکوت این فضا رو دوس دارم! چون روزه داره تموم میشه. و تا یه ساعت دیگه میتونم یه ماگِ گنده چای شیرینِ داغ بخورم. همیشه هم یه نوع شیرینی داریم که بزنم تنگش. برای افطار معمولاً چیز بیشتری نمیخوریم، بعدش بلافاصله بساطشو جمع میکنیم و بشقاب و قاشق و لیوان و... شام! همیشه این دو تا رو بی فاصله میخوریم. و این موقع، همون دقایق طلائیه که عاشقشم. وقتی صدای آگهی بازرگانی های اول سریال میاد، و آدم داره پلو میکشه تو بشقابش و یه مشت گُنده سبزی میذاره بغل دستش. این دقایق برام مثل غروب شب عیده. که آخ عاشقشم :x

از سریالهای ماه مبارک هم توقع چندانی ندارم. همین که باشن خوبه. یک صدائی بیاد موقع خوردنِ شام فقط!

اساساً لذتهای روزه برای من، برنامه چیدن برای خوراکیهای بعد از افطاره. یه روز خواهر رو میفرستم هویج بخره با بستنی سنتی یه کیلوئی خامه دار، که هویج بستنی درست کنم. یه روز یاد اون میلک چاکلتهای توی کابینت میفتم که برامون سوغاتی آوردن. یه روز اسموتی میوه درست میکنم برای اولین بار؛ اونم جلو مهمون. حلیم هم که عشق ابدی ازلیِ یک روزه داره. یه شب اونقدر حلیم خوردم که تا فردا سحر هنوز داشت از توی چشمم حلیم درمیامد :-"
وای زولبیا بامیه! گفتن نداره که قابلیت خوردنِ یک کیلو و نیم در هر وعده شو دارم! :دی

یک لذت بزرگ دیگه هم داره ماه رمضان برای من: غروبِ روز قبل از عید فطر! همون موقعی که چشم میدوزم به صفحه تلویزیون تا گل و بُته بیاد و زیرنویسِ تبریک بگذره. وای که چه شعفی داره اون لحظه چشمام! حالا دیگه نمیدونم این رو میشه جزو لذتهای معنوی دسته بندی کرد یا این هم غیر معنویه :">

 

 

این نوشته قرار است در جشنوارهء رمضان وحید وب گپ شرکت کند.

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 13:7 توسط پریا |
+ پی نوشت

نوشتم:

با سه دسته آدم هرگز نمیتونم کنار بیام؛
آدم خنگ
آدم بی منطق
و آدم مرموز!

بعد فکر کردم یعنی خودم هیچکدوم از این موارد نیستم؟!

خنگ نیستم؟! اگه خنگی رو عدم گیرائی موضوعات و موارد عادی و کندذهنی معنا کنیم، نه واقعاً نیستم! حالا گفتن نداره ولی گاهی فک میکنم زیادی هم تیزم. اونقدر که گاهی دلم لک میزنه برای یکبار غافلگیر شدن! (ربط رو اگه متوجه نمیشید تا بهتر توضیح بدم).

بی منطق؟! گاهی شاید. اما در کل چون یه دیدِ ریاضی دارم، همیشه همه چی منطقی از آب درمیاد. آدم بی منطق هم البته نداریم؛ چون این یه چیز نسبیه. اون آدم از نظر خودش خیلی هم منطق داره! بهتره بگم با آدمی که منطقش با من فرق داره هرگز نمیتونم کنار بیام.

مرموز؟! نـــــــــــــه. من کاملاً آدم روئی هستم. اونقدر که گاهی ضربه هم میخورم از این بابت. اما راضیم. بدم میاد از اینکه چیزی توی ذهنم بگذره و بعد توی رفتارم تأثیر بذاره، اما اطرافیانم ندونن چرا! خودم همچین چیزی ببینم قاطی میکنم اساسی.


حالا میخوام یک دستهء دیگه هم اضافه کنم؛ آدمهای ضعیف! یا اونهائی که ادعای ضعف میکنن. آدمهای ناله کن، زار زن، نق نقو! آخ بدم میاد کسی ماتم بگیره برای یک موقعیت. بدم میاد با آدمی که تند به تند "وا" میده معاشرت کنم. در عوض عاشق و شیفتهء آدمهائی هستم که اصلاً مشکلشون رو به زبون هم نمیارن! سرسختانه و در سکوت حلش میکنن.

* * *

حالا شما بگو. با چه جور اخلاقی هرگز نمیتونی کنار بیای؟!

* * *

پی نوشت: الان دوباره خوندم چی نوشتم، حس کردم ممکنه مخاطب فکر کنه این چقد خود شیفته س!! ولی واقعاً قصدم این نبود. با این دید نخونید.

نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 11:1 توسط پریا |
اردی عزیز تو یه بازی شرکت کرده، که بایست تصورتو از وبلاگائی که میخونی بگی. خواستم اینجا ازش تشکر کنم بابت تصور "صمد نیکخواه بهرامی" گونه ای که از من داره .

* * *

خونه قبلی که بودیم وقتی تکیه میدادی به دیوار کنار پنجره و پرده رو کنار میزدی، یه خیابون میدیدی از ارتفاع تقریباً کم که پر بود از آدم و اتول و سرعتگیر و بقالی! حتی اگه گردن میکشیدی میتونستی سبزی فروشی و لوازم التحریری هم ببینی. حجم زیادی از آدم و صدا در رفت و آمد بود. و خانه هائی که روز به روز قد میکشیدند. خلاصه بگم راحت نبودی پشت پنجره یا توی تراس. آدمها حریمت رو میدیدن براحتی.

اینجا اما، هم ارتفاع بالاتره و هم کوچه خلوت تر. پشت پنجره که میرم و پرده رو کنار میزنم، یه کوچه هس که خونه هاش هنوز یک یا نهایتاً دو طبقه ن. درخت دارن! درختا تا توی کوچه سرک کشیدن. و حتی روی پنجره های خونه ها رو سایه انداختن. دورتر، حجم انبوهی از درخت پیداست که شبیه جنگله. پارک بچگیام... که همون موقع هم هزار هزار درخت داشت. وهم داشت. و البته هیچوقت دوستش نداشتم! اون پارک برام مترادف بود با ترسی پنهان. و هیچوقت نفهمیدم چرا!

اینجا آدم توی تراس راحته. بلندترین ساختمون تا ما سه کوچه فاصله داره! تراسِ اینجا رو دوست دارم و بیصبرانه منتظر غروبهای پائیزشم...

پنجره های جنوبی خونه رو اما بیشتر دوست دارم. مخصوصاً شب. چون دقیقاً روبروی یه خیابون شیبدار تو کمرکش یه تپه س، که ماشینها خواهی نخواهی مجبورند موقع عبور با ترمز بازی کنند و من عاشق این تصویرم! عاشق چراغ ترمز تو شب! و استارت این عاشقی زمانی خورد که غروب بود و ما بودیم و سربالائی های جاده چالوس... و فریاد "عاشق مشوید"های شهرام ناظری!

با سرعت مورچه، مشغول تجهیز خونه هستیم. مورچه که میگم یعنی مثلاً یه روز کلید و پریزای اتاق منو وصل میکنیم که دل و روده ش بخاطر نصب کاغذدیواری دراومده بود، بعد میره تا فردا که پله دو سر بذاریم و هالوژنهای سقف هال و پذیرائی رو برگردونیم سر جاش که بخاطر نقاشی آورده بودن بیرون. بعد خسته میشیم و لم میدیم رو راحتی تا پس فردا که زنگ بزنیم کولری بیاد و کولر سمت اتاق منو درست کنه که تلق تلق صدا میده. و حالا هیچ معلوم نیست کِی نصاب کابینت میاد برای رگلاژ درها، و کِی برقکار میاد برای برق حمام که هی آدم مجبور نباشه هروقت میره حمام تند تند خودشو گربه شور کنه که مبادا کسی رد بشه، چون گوشهء درو باز گذاشته که نور بیاد، و عنقریبه که کسی رد بشه و فرد رو توی اون وضعیت ببینه و دامن عفتش لکه دار بشه!

 

انشاءالله اینطوری که من میبینم سه تا اتفاق در آینده با هم میفته؛ تمام شدن طراحی سایتم، تمام شدن ریزه کاریهای خونه و بدنیا اومدن فرزند اولم* !!!

* * *

* : من هنوز ازدواج نکردم!!

نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 12:4 توسط پریا |
این اثاث کشی باعث شد من دو تا مورد رو دربارهء خودم بفهمم!

البته یکیش رو تقریباً میدونستم، ولی خب نه به این شدت... راستش من تابحال فک میکردم آدم بسیار انعطاف پذیری هستم. یعنی خیلی زود با شرایط جدید وفق پیدا میکنم. و البته گمان هم میکردم که چیز خوبیه این صفت! تا اینکه جمعهء سه هفته پیش کامل از اون خونه کشیدیم و اومدیم اینجا. قاعدهء یه آدم نرمال اینه که لااقل دو سه باری یاد اون خونه بیفته! اما من؟! به محض اینکه کفشمو درآوردم و پا تو این خونه گذاشتم، کلاً اون یکی رو یادم رفت! :|
تا یکی دو سه روز مامان اینا مثلاً یهو میگفتن "آخـــــــــی اون خونه! اتاقاش.. آشپزخونه ش..." خب کم هم نبودیم اونجا، حدود ۹ سال. اما من دریغ از یکبار دلتنگی یا حتی به یادش افتادن! کلاً اتاقم رو، فضای اون خونه رو، محلش رو... همه چی رو سریع انگار شیفت دیلیت کردم. بعد یه روز نشستم با خودم فک کردم که: "این دیگه اسمش سازش با محیط جدید و انعطاف پذیری نیست!" بله. من فهمیدم آدم بی چشم و روئی هستم!! به محض فرا رسیدن یک موقعیت جدید، در کسری از ثانیه قبلی رو فراموش میکنم! و این اندکی نگران کننده میباشد.

دومین چیزی که در مورد خودم فهمیدم در خِلال این اثاث کشی، این بود که سوسول نیستم! بسیار پیش اومد که همگی خسته و کوفته و داغون از بیرون برمیگشتیم، حالا یا اومده بودیم این خونه به تمیزکاری یا رفته بودیم پی خرید وسایل موردنیاز، بعد هرکی یه ور ولو میشد از خستگی؛ من میدویدم تو آشپزخونه به تدارک چیزی برای خوردن! یا مثلاً پا به پای مامان همهء خونه رو با جرمگیر سابیدم و شستم (لازم به ذکره که مامانِ من کارِ کارگر رو قبول نداره! و تا خودش شخصاً نسابه، دلش به تمیزی رضا نمیده). اتفاق میفتاد که ناهار هم درست میکردم، بقچه میکردم، با تاکسی! میاوردم برای مامان اینا که این خونه بودن رو سر نقاش و نصاب. کلاً بسیار فعال و کار راه بنداز ظاهر شدم.

 

بله. راست گفتن که جوهرهء وجود آدمی در موقعیتهای غیرعادی نمود پیدا میکنه.

نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 0:33 توسط پریا |
دروغ چرا! چند روزی هست که تلفن وصل شده. همون شب اولی هم که وصل شد، یه میز مرمر سفید با پایهء برنز از تو هال برداشتم و بند و بساط کامپیوترو عَلَم کردم. همینجوری خوشحال و خجسته، رو فرش، زیر باد کولر. موس رو گذاشتم رو فرش رو "لبخند بی لهجه" و فاصله ش زیاده و دستم کِش میاد. کیبورد هم رو پاهامه، چارزانو. اسپیکر رو هم وصل نکردم. کیس هم باز داره صدا میده.

اینا رو میگم تا بدانید و آگاه باشید که وضعیت اسفباری دارم. اخلاقم رو هم که میدونید، وقتی چند وقتی نباشم بعدش غریبی میکنم! همون شب اول هر ۳۰۰ و خورده ای آیتم گودر رو صفر کردم (بدون هیچگونه رفاهی به نام ADSL! سرعتم الان 28.8!!! ). کلللللللی هم حرف دارم برای گفتن. سه هفته ای هست که اثاث کشیدیم، و البته ماجراهایی اون وسطا پیش اومد که درگیر شدیم و مثلاً هنوز پرده نداریم، اتاقا برق ندارن... راستش هنوز خو نگرفتیم با این خونه. من که هنوز اتاقم هیچچچچی نداره! فقط یه کمد. کلی وسیله هنوز این گوشه تو کارتنه.

طراحی سایت هم هنوز تموم نشده! انشاءالله تعالی همزمان با تولد فرزند اولم تموم میشه :)))
ماه رمضون هم با تأخیر ده روزه مبارک. ماه متفاوتیه امسال. بس که صب و عصر بیرونم، زود افطار میشه! الانم میخوام این دکمه ثبت رو بزنم و برم جای مایع دستشویی که قرار شد پنجشنبه برامون بیاره رو بخرم و یه کتاب. عاشق خرید کردن دم غروبم. وای اگه یهو افطار بشه و توی اتوبوس باشی... اینم بگم و برم؛ چند روز پیش دم غروب بود، رفته بودم نمایشگاه و ترشی شیراز خریده بودم! حالا بعدش سوار اتوبوس شدم، میبینم خدا چرا همه یه جوری نگام میکنن؟!! سه ثانیه نشده بود که دیدم خانوما هی میگن: اه اه این بوی موسیر از کجا میااااااااد؟!! منو میگی! تازه فهمیدم منبع متحرک یک بوی بسیار خوش هستم! ایستگاه بعدی سریع پیاده شدم. بعدشم رفتم یکم خرید کنم، هرجا میرفتم لامصب بوئه زودتر از خودم میرفت! یعنی آبروئی از من رفت هاااا :)))

خلاصه که همینا. به قول این وبلاگای تین ایجری: دوسِتون دارم دوس جونا! :دی

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 19:24 توسط پریا |

+پی نوشت!

وبلاگ در حال انتقال است. لازم بوده که قالب و اسم نویسنده و فید و مید و لینکها همه حذف بشه. کمی صبوری کنید...!


فیس Book دنیای عجیبیه. علاوه بر اینکه بشدت آدمو پاگیر میکنه و مشتاق؛ دوستائی رو برات پیدا میکنه که در عمیقترین لایه های ذهنیت مدتهاست پنهان شدن...

دیروز صفحه رو که باز کردم یه درخواست دوستی داشتم. اساساً (آیکون نیما افشار :دی) کسی رو که نشناسم ادد نمیکنم. مثلاً خیلی ها صِرف اینکه همشهری هستن با آدم، یا یه کامنتِ آدمو جائی دیدن خوششون اومده، یا به نیّات خیر دیگه (:دی) پیشنهاد دوستی میدن. ولی خب من اصرار دارم که حتماً افراد صفحه مو بشناسم. بگذریم... دیروز دیدم یه پیغام اومده. بازش کردم... لحظات اول حال پردازشگری رو داشتم که قِرقِر صدا میده و داره تمام فایلهاشو جستجو میکنه که این عکس رو و این اسم رو بشناسه... خیلی طول نکشید که اَخمام (که در اثر فشار آوردن به مغز ایجاد شده بود) باز شد و جیــــــغ کشیدم واااااااای ببین این کیهههه! صمیمی ترین دوست دبستانم بود!! لیلی! با همون چشمها.. همون نگاه محجوب..

حالا عکسی روبروم بود که یادآور خاطرات قدیمی اما زنده ای بود.. اون مدرسهء تقریباً ویرانه.. اون کلاسها که یکیشون حمام بود یکیشون آشپزخونه! خانوم "و" معلم کلاس اول و دوممون که سنش بالا بود و حوصله نداشت.. دستای من که از همون زمان هم موقع نوشتن نمناک میشد.. حیاط مخوف و پر از دار و درخت.. دلهرهء بیست شدن.. دوقلوهای کلاس هانیه و هدا.. نیلوفر دختر فامیلمون که دوسال از من بالاتر بود و پسرش الان سه ماهشه.. شیما که یکم عصبی بود و معلمها همیشه تو مسابقات اولش میکردن.. کادوهای روز معلم.. بوی گچ و نم.. شهرزاد که مامانش چند سال قبل فوت کرد.. مریم که هم دانشگاهی هم شدیم! وای خدا...

عکس مربوط به نوزده سال پیشه! کلاس دوم ابتدائی. عذرخواهی بابت کیفیت بدش. مقنعهء سفید ردیف دوم وسط منم! مقنعه ای که ازش متنفر بودم!! ساتن بود هی سُر میخورد و موهام ژولیده میشد. اسم همه رو سرچ کردم ببینم پیدا میشن یا نه، فقط اونی که اون آخر تک نشسته پیدا شد. دوازده اردیبهشت روز معلم سال ۷۱...

+ پریا جان فعلا به نت دسترسی ندارن و لازمه ی نت هم معمولا تلفنه که اونم وصل نشده پس نگران نباشید ایشالا به زودی برمیگرده.
امضا: دوستش!

نوشته شده در جمعه 24 تیر1390ساعت 10:50 توسط پریا |
صبح حدود هشت بود که از خونه زدم بیرون که برم باشگا. هوا خنک بود و محوطهء مجتمع طبق معمول پُر از ماشین. بلوک دو رو که رد کردم، دیدم یه خانوم چادری مُسن، سرگردان بدنبال آدرسی میگرده. ایستادم تا نزدیکم رسید. گفت:

- دردت به جانِم! توروخدا بیا ببین این آدرس کجاست! نیم ساعته سرگردانِ پیدا کردن این آدرسم!

کاغذ رو گرفتم و خوندم. آدرس بلوک خودمون بود، زنگِ ۹ شرقی. گفتم:

- بیا خانوم. بیا زنگو برات بزنم.

با هم رفتیم و زنگِ ۹ شرقی رو زدیم. یه آقای خواب آلود جواب داد که اشتباس. خانومه نگران بود. از مَرده پرسید:

- آقا شما هم او نیستی که خانومت حامله س؟! آمدم کمکش تمیزی! شما مگه سروش نیستی؟!

آقای بی اعصاب از پشت آیفون صداشو بالا برد که نـــــه! اشتباهه.
زن یه چادر نیمدار سرش بود و دور چشماش چروکای عمیقی داشت. چهرهء مهربانی داشت. چشماش میخندید. معلوم بود جوونی خوشگل بوده. بدون اینکه چیزی بپرسم، گفت:

- برای تمیزی آمدم! عروسم پیدا کرده این آدرسو.

بعد یهو انگار که چیزی یادش آمده باشه، دست بُرد ته کیفش و یه موبایل درآورد. دوباره قربان صدقه م رفت:

- دردت به جانِم! بیا این گوشی عروسمه، صُب خواب بود از رو سرش برداشتم. این آدرسو به این گوشیش اسمس کردن. بیا قربانت بگرد ببین پیدا میکنی آدرس دُرستو؟!

گوشی رو گرفتم. نوکیا بود، ولی خیلی قدیمی. رفتم توی اسمسا. همهء اسمسا به یک اسم آمده بود: "عُمرم"! هرچی پائین تر میامدم تمام نمیشد. آخرش یکی رو باز کردم. یهو خشکم زد. نوشته بود:

- ما با هم قرار داشتیم! واقعاً نامزد کردی؟!! کِی؟ چرا به من نگفتی؟!!!

سریع از منوی اسمس بیرون اومدم. گفتم:

- نیس خانوم.

زن نگرانتر شد. خدا رو شکر کردم که عینک آفتابی به چشممه و خانومه تغییر حالت ناگهانی چشمامو ندیده. گفت:

- ای خدا. خب من چه کنم؟! برو تو زنگائی که زده. شاید شماره ش بود.

لیست اسامی رو باز کردم. بیشتر از انگشتای یه دست نبود. یکی دو اسم زنانه، یکی به اسم "مزاحم"، یکی به اسم نکبت یا یه همچین چیزی، یکی "عُمرم" و یکی هم "عشقم"!!!! پرسیدم این گوشی عروسته؟! گفت آره. گفتم پیدا نمیکنم شماره رو. زن مستأصل بود. از چشماش میخوندم که دستمزد یک روزش پریده و حتماً کلی هم پول تاکسی داده و آمده. گفت ممنون عزیزم. و رفت و یکی دو زنگِ دیگه رو هم زد. کوله پشتیمو رو دوشم جابجا کردم و راه افتادم که برم. که یهو یه نفر دربازکن رو زد و در باز شد. زن به وجد آمد و گفت:

- اِ حتماً درست زدم!

و بعد با خوشحالی پله ها رو بالا رفت.

 

قدم زنان رفتم تا باشگا. و توی راه به زنی فکر میکردم که عروس این زن مهربان هست و دیشب موقع خواب، شاید حتی توی رختخواب، صدها اسمس داده به عُمرش!! عُمری که شوهرش نیست! و حالا امروز صُب من، یه غریبهء مطلق، حساس ترینِ اون اسمس ها رو خونده بودم! همه رو رد کرده بودم و دقیقاً همون اسمس رو خونده بودم. حالم بد بود :(

* * *

کارهای سایت هنوز تموم نشده. یعنی اینجوری بگم؛ هنوز نی نی نیست، جَنینه :دی
انتقال مطالب از بلاگفا به سایت داره انجام میشه که کمی طول کشیده. هستم در خدمتتون.

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 19:56 توسط پریا |
اتاقم خالی ‏ست. یک دیوار دارد که به آن پشت داده ‏ام و قرار است همانجا کمد بشود، یک دیوار روبرویم هست که پنجره دارد. دولنگه پنجرهء قدی بلند بدون هیچ حفاظی. دزد مگر اسپایدرمن باشد که بیاید پشت پنجرهء طبقه چارمیِ اتاق من دزدی!
یک دیوار هست طرف راستم که در دارد. درش پتینه شده! پتینهء طلائی. و دیوار طرفِ چپ که فقط دیوار است و هیچ ندارد.

چقدر گشتم برای کاغذدیواری. و چقدر هی انگار یکی گوشهء دلم زمزمه میکرد هرکاری دوست داری بکن! همانی را بخر که یک عمر دوست داشته ‏ای! زمینهء ساده با گلهای ریز قهوه‏ایِ پراکنده در سراسر دیوار؛ یکرنگ. عین دیوار خانه ‎های قدیمی، توی فیلمهای کلاسیک انگلیسی!
و بالاخره هم همین شد. هرچه همه گفتند لااقل دورنگ بگیر! یک دیوار را (همان که فقط دیوار است و کمد و پنجره ندارد و روبروی در است)، گُل ‏مَنگلی بزن. بقیه را ساده. گفتم نه. آدم باید بالاخره یک روزی توی زندگیش همان کاری را بکند که همیشه دلش میخواسته!

رنگ کمد اتاقم تماماً قهوه ‏ایست. توی نجاری بهش میگفتند: ونگه! گفتم سه‏ لنگه کمد باشد. وسطی تماماً کتابخانه. که کتابهای مهندسی‏ ام را، و مشاوره ‏ام را، و رمانها و بقیه را بچینم آنجا. که همیشه جلوی چشمم باشند، نه آن بالای کمد زیر خروارها وسیله. بعد جلوی کتابها را چندتا شمع بچینم. شمع و آتش و شعله؛ چیزی که همیشه اغوایم میکند. سه ‏تا عکس فنجانِ رنگی خوشگل هم دارم که باید بدهم قابشان کنند. غیر از آن چندین و چند قابِ عکس میخواهم. ریز و درشت.

پردهء اتاق هم قهوه ‏ایست. پارچه ‏ای، نسبتاً ضخیم، و لَخت. با نقشِ دایره ‏های بزرگ. دقیقاً همان چیزی که میخواستم و بالاخره توی آخرین فروشگاه پیدا شد. مهم نیست که احتمالاً همه وقتی برای اولین بار وارد اتاقم شوند، کم ‏نوریِ آن متعجبشان خواهد کرد...

حالا توی این اتاق خالی نشسته‏ ام. پاچه ‏هایم بالاست، دمپائی ‏هایم را پرت کرده ‏ام یک ‏متر آنورتر و خیس عرقم و نای حرف زدن ندارم. هرازگاهی بادی از پنجره می ‏آید که بیشتر شبیه هوای سشوار است. یک دلستر هلو اینجا هست که تا نیم ‏ساعتِ پیش که روی همین سرامیکها نشستیم و ناهار؛ ساندویچ کالباس خوردیم، خنک بود. حالا ولی مزهء شربت سینهء داغ میدهد. خسته‏ ام. دستهایم بوی جرمگیر و فرچه میدهند، حتی از توی دستکش سیاهِ کار. تمام کف اتاق را، سرامیک‏ بای ‏سرامیک، درز به درز شسته ‏ام. خسته‏ ام ولی راضی. دارم فکر میکنم که باید قبل از آمدن برقکار، چراغ دیواری را خریده باشم. و یک آباژور میخواهم، حتماً چوبی. همه چیز باید چوبی و گرم باشد. سفید نباشد! توری نباشد! فرش هم نمیخواهم. گلیم صنایع‏دستی میخرم. بالاخره باید یک روزی کاری را که همیشه دلم میخواسته، انجام بدهم یا نه؟!

فکر میکنم این خانهء جدید؛ که مرکز تلاقیِ دو کوچهء بلند است، و فشار آب لوله‏کشی ‏اش کم است، و سقفی که دو سالن بزرگ هال و پذیرائی را به هم وصل میکند یک گچبری زیبای خورشیدی دارد، و وقتی از توی بهارخوابش سرک میکشم توی حیاط دلم هول میکند از بلندی، و جکوزی ‏اش را میخواهیم چکار، و پارکینگش را باید هزار بار تمرین کنم برای جلوعقب بردن ماشین، و ریموتِ در حیاطش یک ‏درمیان کار میکند، و دیوارهایش همه کج است و بنایش خط‏ کش نداشته، و.... یک بدی بزرگ دارد. فکر میکنم مرا از خانواده ‏ام جدا میکند! چون حتی تصور چیدمانِ اتاق آینده را آنقدر دوست دارم که به گمانم با زور و کتک باید از اتاق بیرونم بیاورند! از محفل گرم خانوادگی دور خواهم شد... میدانم :(

* * *

خبر جدید: پُست بعدی رو از سایتم می ‏نویسم! فعلاً یه نی ‏نی کوچولوست. من هم که تازه مادر! هیچ بلد نیستم تر و خشکش کنم. این نی‏ نی عزیز رو لک‏ لک برام نیاورده، بلکه هدیهء تولدم هست از طرف عزیزدلم، دوست که چه عرض کنم پارهء تنم الدوز! خودش خریده، میزون کرده و هدیه داده بهم. البته از زحمات مژدهء عزیز هم ممنونم. پس فعلاً تا پُست بعدی...

نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390ساعت 15:0 توسط پریا |
 
بالاخره بعد از چند ماه، نتایج انتخابات برترین وبلاگهای بانوان اومد. کلاً یادم رفته بود دیگه. که امروز جائی لینکشو دیدم. من که جزوش نبودم، اما وقتی وبلاگهای برگزیده رو که ۲۵ تا بودن یکی یکی باز کردم و خوندم؛ یه کشف مهم کردم!

اکثر این وبلاگهای برگزیده (به‏جز چندتائی مثل گیلاسی و آنی و زهرا و...) نویسندگانی دارن که یا متأهلن یا در شرف تأهل (وبلاگهای دونفره) و یا در انتظار تولد یک فرزند! این عجیب نیست؟!! یعنی چه سیاستی بوده پشت این انتخاب؟! متفکر

 

لینک

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 12:33 توسط پریا |
اساساً روحیهء جنگیدن ندارم. اینکه یک بحثی باشه و آدمهائی باشن و یک‏وَر نزاع من باشم و بعد لازم باشه دلیل بیارم و دفاع کنم و پیروز بشم؛ نع. آدمش نیستم. بلبل‏زبان و بلا نیستم. اگر خودبخود اوضاع به نفعم بود که هیچ؛ اگر نه...

یک همچین آدمی هستم من.

نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت 22:42 توسط پریا |
خب قرار شد امروز ببازم، که میبازم

اینم عکس دسکتاپ من. که البته نمیدونم این بازی دقیقاً به چه دردی میخوره. برای همین روی عکس یه سری توضیحات نوشتم که لااقل به یه دردی بخوره این کار.

* * *

بعله. عکس بزرگ بود جا نشد. این لینکش. زوم کنید.

نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 13:59 توسط پریا |
دیوارهای اتاق، چوب و کاهگل بود و سقفش شیب داشت و بوی نم میداد. اتاق ساده و کوچکی بود. یک پنجره هم داشت که بیرونش برف میبارید...
در میزدند
نه به تندی، که آرام و با تأنی
بلند شدم و از چشمیِ در، نگاهی به بیرون انداختم
کف اتاق سرد و ناهموار بود
پشت در یک آقائی بود؛
قد بلند
و یک چیزی توی دستش بود که نفهمیدم
باز در زد
دستپاچه بدنبال روسری گشتم
نبود
هیچی توی آن اتاق نبود
یکهو چشمم افتاد به یک حولهء حمام سه‏گوش
انداختم روی سرم، اما باز حس میکردم یقه‏ام باز و پیداست
مرد در میزد
هول گوشه‏های حوله را هم آوردم و یقه‏ام را پوشاندم
در را باز کردم
سوز سرمای بیرون به داخل اتاق دوید
مرد با چشمهای ریز و کجش خندید و دسته گل بزرگی به سمتم دراز کرد
بی هیچ حرفی گل را گرفتم

از خواب پریدم...

 

خندهء مردی را که درست شب تولدم با چشمهای ریز و کج، پشت در اتاقم که بیشتر شبیه به یک کلبه بود آمد و به من گل داد را، دوست نداشتم...

نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 12:4 توسط پریا |