آدمیزاد گاهی تب میکنه
آدمیزاده خب، سنگ که نیست...
بعد اون تب می سوزوندش
تبه دیگه، جنسش از آتیشه!
بعداْ تبش فروکش میکنه و دماش میاد پایین،
اما جای اون سوختگی تا مدتها باقی می مونه
وای به روزی که اون تب، داغشو رو قلبش زده باشه...
تو وقتی غمگینی، چیکار میکنی که خوب بشی؟!
میری جلوی تلویزیون رو زمین میشینی، زانواتو بغل میکنی و برای بار دوم و اینبار دقیقتر، "درباره الی..." رو نگاه میکنی؟ غرق میشی توی این مستند شوک آور؟ و حسابی غصه میخوری؟
یا میری هدفونتو میذاری تو گوشِت، و غمگین ترین آهنگاتو سلِکت میکنی و صداشو تا خدا بالا می بری؟!
ها؟ وقتی حالت بَده چجوری با خودت کنار میای؟ به منم یاد بده! ![]()
* * *
دیوار صداقت وقتی فرو بریزه،
از ویرانه هاش
دیگه حتی یک لبخند هم بیرون نمیاد!...
* * *
پی نوشت: سخت ترین مبحث ریاضیات برای من، همیشه انتگرال های چندگانه بوده! حالا امروز داشتم با خودم فکر میکردم کاش هزار تا انتگرال سه گانه بذارن جلو دستم حل کنم، تا ذهنم مشغول بشه و انقد به لحظات تلخ و گس اخیر فکر نکنم...
از دیشب تا حالا دارم فکر میکنم گاهی وقتا آدم کم میاره
مثل وقتی که مورد هجوم دسته عظیمی از احساسات رنگارنگ قرار میگیره
و حتی فرصت تفکیک اون حجم بزرگ احساسات رو نداره
اینجور وقتا نیاز هست که آدم به خودش فرصت ته نشین شدن بده! 
دو هفته دوری از این محیط دوست داشتنی بالاخره تموم شد
دو هفته ی بینظیر،
با همون حجم بزرگ از احساسهای خوشایند
که من الان اینجا، پشت میز خودم نشستم و دارم سعی میکنم یک به یکشون رو به یاد بیارم...
یکی یکی با جزئیات...
شرح قرار وبلاگی دوشنبه دوم آذر رو تو وبلاگ بعضی از بچه ها خوندین احتمالا
گرچه یکم قدیمی شده، اما یادآوری دوباره ش برام شیرین تر از عسله! 
حس منحصر بفردیه
که یه نفرو بشناسی اما تابحال ندیده باشیش!
و من اون روز دقیقا همین حس تعریف نشدنی رو داشتم...
اولین کسی رو که دیدم پپری بانو بود، دم "پیتزا غروب" ایستاده بود و من و دوستام رو که دید گفت: شما بچه های بلاگفا هستین؟!
و بعد دو عدد پریا به آغوش هم پریدیم!
در حال خوش و بش همون دم در بودیم، که جناب علیرضای مترو از دور اومد! 
خب عکس ایشون رو تو وبلاگ آنی و پرهام دیده بودم و میشناختم
نمونه مجسم یک تیر ماهی! 
به وقتش شیطون، گاهی خیلی آروم و در اغلب اوقات یه همصحبت عالی!
خوب شد من واسطه خیر شدم و این پسر بعد از ۲۷ سال بالاخره مامانشو دید!! 
خلاصه رفتیم داخل پیتزایی که یه محیط دنج و فوق العاده آروم و مناسب بود...![]()
مرحومه جان و امیر خان آرام بعد از چند دقیقه رسیدن
چیزی که از مرحومه تو ذهنم بود، با مرحومه واقعی اندکی تفاوت داشت!
از لحاظ ظاهری نمیدونم چرا فکر میکردم باید تپلتر باشه!! 
و جناب آرام که الحق اسمش برازنده شه! سر جمع من چار پنج جمله بیشتر از ایشون نشنیدم! 
محمدرضای عزیزم با چند دقیقه تاخیر و بعد از کلی آمارگیری از اوضاع داخل پیتزایی رسید!
یه پسر بسیار بسیار مهربون و یه رنگ و یکمی خجالتی!
از بودن باهات خیلی لذت بردم محمد! 
مخصوصا اون روز که با اون حال سرماخورده دوباره اومدی ببینمت
همون روزی که میخواستی با هات چاکلت فال بگیری!! 
راستی دوباره ممنون بابت اون کامنتی که از طرف من، برای رهانیدن دوستانم از نگرانی، تو پست قبل گذاشتی! (به اسم پریای بلاگمی
)
نیلوفر عزیز دلم و کامیار جانم هم آخرین عزیزانی بودن که به جمعمون اضافه شدن
نیلوفرم که دقیقا همونی بود که تصور میکردم،
آروم، ناز، باشخصیت!
بمیرم چقد سرما کشیدی تو اون آلاچیق 
کامیار که هرچی از معرفت و آقاییش بگم کمه!
یه دانشجوی کوشا و درسخون که همیشه در حال حاضر کردن امتحان فرداشه!! 

یه داداش واقعی که تمام مسیر سرد و طولانی آلاچیق تا چایی فروشی پارک شریعتی، سینی چایی رو گرفت و تمام مسیر برگشت کیف و ساک و وسایل خواهرشو! 
کاش دوباره میدیدمتون 
اون دوشنبه عزیز و بیاد موندنی در یه غروب سرد تموم شد
و من موندم و یکدنیا آرزوی خوب برای عزیزانم...![]()

یه روز هم مارپل عزیزم رو دیدم
یه دیدار که میتونم اسم "غافلگیر کننده" رو براش بذارم!
عزیزکم از اون چیزی که فکر میکردم خیـــــــلی خودمونی تر و دوست داشتنی تر بودی! 
چقد دلم میخواست اون روز وقت داشتم و تمام مسیر کوی نصرو باهات قدم میزدم خـــانوم!
و اما دیدار تاریخی و به یاد موندنیم با پاییـــــــــــــــــــزان جان دلم! 
اون روز بعد از ظهر از بهترین دقایق عمرم بود 
گرچه اون قهوه ای که با هم خوردیم مزه همه چی میداد الا قهوه! اما لحظات شیرینی رو بهم هدیه دادی
از همون لحظه ای که خداحافظی کردیم و در آغوشت گرفتم، دلم برات تنگ شد! 
لحظاتی هم بود توی این سفر، که انگار با سرعت نور گوله شد و به دورترین نقطه ی تاریخ پرتاب شد!
از همون جنس دقایقی که خودت نمیفهمی چجوری میان و میرن و خاطره میشن
خاطراتی که...
.
.
ســـــــکــــــــوت!
خلاصه اینکه این سفر دو هفته ای خیلی خیلی خوب بود
الان کاملا شارژ و سبکم!
و یه منگنه دردناک از روی روحم برداشته شده...
* * *
کامنتای پست قبل رو هم جواب دادم
چند نفر از دوستانِ جان عکسی رو که گذاشته بودم ندیدن
به روی چشم
دوباره گذاشتمش 
وای این پست چقد طولانی شد! 
اون باغ، چراغای سبز و بنفش، من، ماه... ![]()
این عکسی که گذاشتم مربوط به همون شبه. زیر آلاچیق باغ... [عکس برداشته شد]
یه تیر و دو نشون! هم عکسمو گذاشتم، هم به اون پست یه تصور واقعی تر بخشیدم
.
* * *
یه هفته ده روزی نیستم. گوش شیطون کر، دارم میرم سفر. تاریخش ده میلیون بار عقب جلو شد تا بالاخره رو جمعه صُب وایساد!
دیروز غروب دیدم بابا نشسته رو مبل و داره برای خودش میخونه:
امشـــــــب همه غمهای عالم را خبر کن بنشیــــــــن و با من گریه سر کن... گریه سر کن![]()
در هیات یک بچه پرروی خجسته
رفتم جلوش وایسادم گفتم:
بابا انقد بیقراری نکنین! زود میرم برمیگردم
(آخه تنهایی دارم میرم، بدون خونواده! 
).
خلاصه دیگه هر خوبی، بدی...!![]()
* * *
آها یه چیز دیگه ![]()
بیزحمت میشه برین برای این پست پایین یه ده تا کامنت بذارین همینجوری، که من سه رقمی شدن کامنتای وبلاگمو قبل رفتن به این سفر ببینم؟!![]()
دس شما درد نکنه![]()
![]()