X
تبلیغات
بلاگ می - اصن یه وضعی!
یه اخلاق خوبی که دارم اینه که ناراحتی‏ها و مشکلات رو کِش نمیدم. پیش میاد گاهی که یه دغدغه بدجوری اذیتم میکنه، ولی کافیه با کسی در موردش صحبت کنم یا چیزی پیش بیاد که زود فراموشش کنم. کلاً آدمِ دلخوشی‏های کوچیکم.

مثلاً یه نمونه‏ش اینکه من برای این رشته خیلی زحمت کشیدم. رو پای خودم ایستادم و بدون هیچ کمک اضافه و هیچ کلاسی، جوری خوندم که جای افسوس باقی نَمونه. آدم خودش بهتر میدونه دیگه؛ کم‏کاری نکردم. و این البته از شدت علاقه‏م به مباحث بود که کاری باهاش نداریم. اما خب... نتیجه اون چیزی نبود که منتظرش بودم. و بدجوری حالمو گرفت. تا دقایق طولانی به مونیتور زل زدم و مات مونده بودم. خب خیلی شوکه‏کننده‏س که امتحان رو واقعاً خوب بدی، منتظر دورقمی باشی، و بعد رتبه بیاد ۲۸۲!
ساعات اول واقعاً خورد شدم. و همچین مواقعی هم بسرعت همه‏چی توی چهره‏م معلومه. خلاصه...

کمی که گذشت و اون جوّ احساسی مطلق از بین رفت، تازه منطقم بیدار شد. با خودم گفتم: "تو درسته هشت‏ماه با جون و دل خوندی، درسته کم نذاشتی، اما اونیکه چارسال کارشناسی این رشته رو هم خونده ممکنه همون سال اول قبول نشه! تازه تو توقع دورقمی هم داری؟! با این تغییررشته هزار درجه‏ای؟! تازه برای بار اول خیلی هم خوبه!"
این "خودگوئی مثبت" و دلداری‏های faceبوکی و تلفنی و کامنتی و اس‏ام‏اسیِ دوستان و حرفای مامان‏اینا، همه با هم باعث شد از اون حالِ بد فاصله بگیرم. حق بدید کم چیزی نبود! اما خب کاری هم دیگه از دستم برنمیومد. این بود که یادم رفت و رفتم سراغ کارای روزمره. تاجائیکه همون روز ظهر به یکی از دوستام اس‏ام‏اس دادم که: "این وَکس صورته اصلاً موهای منو نمی‏کَنه"!!!! :)))
یعنی میخوام بگم زود برگشتم به حال عادی. بعدشم پا شدم رفتم خرید و برای خودم یه پارچهء مانتوی تابستونی خریدم و هنوز هم کلی ذوق دارم براش چون خودم میخوام بدوزم!
وقتی هم برگشتم خونه، کلی تقلید لهجهء یه پسره رو برای مامان‏اینا درآوردم که داشت با ذوق و شوق اطلاعات سینمائی خودش رو برای رفیقش تعریف میکرد و منم حین خریدن فیلم میشنیدم :))

هرچی هم که یه اتفاق "مهیب" باشه! من زود هضمش میکنم. اهل زار زدن و نق زدن و نبش‏قبر نیستم. این اخلاقو دوس دارم.

* * *

حالا همهء این حرفا باعث نمیشه به فکر یه انتخاب رشتهء اساسی نباشم. چون احتمال قبولی هست، هرچند ضعیف. انتخاب رشته رو میفرستم و بعد از یکی دوماه، دوباره شروع میکنم به خوندن. انقـــــدر در این راه مصمم هستم که امسال که هیچی اصلاً تو بگو هزارسال! حتی از همین الان تو فکر نوع تغییردکوراسیون اتاق و چیدمانِ دوبارهء کتابها توی قفسه هستم. میدونی؟! تابحال تو زندگیم هیچ چیزی رو تا این‏حد نخواستم! آقاجان اصن یه وضعی! :))

نوشته شده در پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 13:8 توسط پریا |